Pasar al contenido principal
یکشنبه ۲۸ ژوئن ۲۰۲۶
یکشنبه ۷ تیر ۱۴۰۵

فرهنگ و هنر

با چهره ای که کمی در آن تعجب دیده می شود به پرستار جوان نگاه می کند بی آنکه عجله ای در پاسخ دادن به سئوال داشته باشد، جرعه ای از شراب خود را می نوشد و گیلاس شراب را به آرامی بر روی میز می گذارد. بی آنکه چشم از پرستار جوان بردارد به فکر فرود می رود... با صدایی که تردید در آن حس می شود می گوید: واقعاً نمی دانم از کجا باید شروع کنم...
پنجره اتاق را باز می کند تا از هوای بهاری نفس تازه کند. نسیم بهاری از میان درختان تازه شکوفه کرده بوی عطرآمیز شکوفه های درختان را همراه با خود و آخرین نغمه های آشنا از دوستان روزهای روشنائی اش را قبل از اینکه به خواب شبانه بروند به درون اتاق می آورد تا او را برای یک شب دیگر همراهی کند. به صدای پرندگان گوش می دهد، پرندگان، خنیاگرانی هستند که او را با خود به دنیای خودشان می برند، به جهانی سحرآمیزتر از جهان آدمیان.
من هنوز طنین صدای تو را 
به یاد میاورم
ضربانِ تند قلبم را-
در جانپناهِ صَخره و چای و...خرما
گُل داده بود گونه هایت
زمان چه زود بر ما گذشت
کلید را در قفل درب می چرخاند و آن را باز می کند و به جای خود برمی گردد و دوباره به تماشای باغ و پرندگان ادامه می دهد. پرستارش که زن جوانی ست و روزها از او مراقبت می کند وارد اتاق می شود و سینی غذایی که با خود همراه دارد را بر روی میزی که در گوشه دیگر اتاق قرار گرفته می گذارد و به او یادآوری می کند تا قبل از اینکه غذا سرد شود و طعم خود را از دست دهد، باید آن را میل کند.
دخترک برادر کوچک خود را در سینه خود می فشارد و به دنبال آن دو مامور روان می شود، بی آنکه چیزی بگوید. با تمام وجود حس می کند که دیگر مادرش را نخواهد دید و حتی دیگر نمی تواند به آن دشت بازگردد تا به قولی که داده است وفا کند. قطرات اشک گونه هایش را مرطوب می سازد تا لبخند تلخی که بر چهره اش نشسته است را پاک کند
نگران نباشید، رفقا!
درد و رنجِ ما
تپشِ قلب‌مان
نویدِ به بار نشستنِ
عشقِ فردایِ ماست
دوزخ هم نمی‌تواند
پیکرِ زخمینِ ما را از هم جدا کند؛
کانون نویسندگان ایران که «با هرگونه سانسور اندیشه و بیان مخالف است و خواستار امحای همه‌ی شیوه‌هایی است که، به صورت رسمی یا غیر رسمی، مانع چاپ آرا و آثار می‌شوند» از این ایستادگی حمایت می‌کند، گرامی‌اش می‌دارد و تا برچیده شدن بساط هر نوع سانسور و محو کامل آن به کوشش‌های خود ادامه می‌دهد. از همین روی سال‌ها پیش روز ۱۳ آذر را روز مبارزه با سانسور نامگذاری کرد. سیزدهم آذر روز گرامی‌داشت این مقاومت و مبارزه، و روز یادآوری مسئولیتی است که هر انسان نسبت به پیدایی جامعه‌ای عاری از سانسور و خفقان دارد.
در سرزمینی که دقایقی
باز نمی ماند از زایش ستاره ها

هنوز هوای شهر
دلتنگِ باران است؛
قارچ‌هایِ سمی آسمان را گرفته،
اتاقم را غبارِ تنهایی...
و فکرِ تو
از سرم بیرون نمی‌آید
بر شاخه‌ خشک پاییز،
آویختم...تشنه تر از همیشه
آهن گداخته،
گُل می‌داد از کودکان مرده
گُل دادهِ
سنگفرشِ به خون نشسته
بیهوده است فرار.
هیچ جایی امن نیست.
آنها همه جا هستند.
نه در خفا'
آشکارا'در اتاقهایی'
با در ودیوار وسقف'
شبیه هر اتاق دیگر.
اندوهِ من چه خواهد کرد؟
آنگاه که دردی جان‌کاه،
چون شوکرانی تلخ،
از شریانم می‌گذرد...
کانون نویسندگان ایران ضمن محکوم کردن موکد این نسل‌کشیِ آشکار و اسفبار و اعلام همدردی با همه‌ی رنج‌دیدگان و بازماندگان این فاجعه‌ و نیز اعلام انزجار و اعراض از تمامی حامیان، آمران و عاملان این واقعه‌ی ضدانسانی، وجدان‌های بیدار و جان‌های آگاه در سراسر جهان را نسبت به این فجایع بشری و نسل‌کشی‌های پی‌درپی، اِنذار می‌دهد و سازوارانه دوشادوش همه‌ی آنان که سودای جهانی جز این را در سر می‌پرورند؛ خواهد ایستاد.
با پاییز می‌آیم
گاه از دلِ مه 
و برگهایِ زرد و نارنجی
با زخمِ بی‌مهری از فصلِ برگ‌ریزان
تاب آورم
بنواز.
بزن زخمه ای بر زخم من.
زیر بزن.
زنده کن تار های خاموش کودکانه'
درحنجرک های بیصدا.
هجومِ توفانِ خلیج،
تا- واپسین جشنِ غروبِ ناخدا خورشید

خوشحالیِ غمناک
زیر پوستم می‌لغزد؛
لبخندِ باریکی بر لبانم می‌نشیند
وقتی احوالِ مرا می‌پرسی...
از خطوطِ ممنوعه می‌گذرم،
راه می‌گشایم،
میراث ناصر تقوایی، در فراسوی فیلم‌ها و فیلمنامه‌ها، همان باور همیشگی اوست :
که زندگی، همچون هنر، تنها در حرکت و تحول معنا می‌یابد .
او رفت، اما نگاهش باقی ماند؛ نگاهی که هنوز ما را به تماشای دوبارهٔ جهان دعوت
می‌کند
می روی با کوله باری از عطش'

سوی شهری که دیگر نیست'

وکوچه وخانه ای گم شده.

می گردی' بو می کشی' نمی یابی.

آنان گذر کرده اند'

از پشته های خون'

تا بروبند از شهر' یاد تو.
من هنوز، گاهی،
از کوچه‌های گذشته
راه به امروز می‌یابم،
و در پشتِ آن تیرک‌ها و تاریکی،
سایه‌ها را می‌بینم-
و نام‌هایشان را،
که نورِ چراغ‌هایشان
بر خانه‌ها می‌تابد.
ما شش نفر بودیم،
شش نفر ـ همه در یک اتاق و زیر یک چراغ،
در کنار پدر و مادر.
جهان یا گرم بود
یا سردِ سرد.
اه آمده بالای سرم
چیزی نمانده 
که بگوید، انتظارش را داشتم
با فردا چه می کنید..!
زیرِ شعله های آتش 
جهان رنگِ خاکستری گرفته
هست آن تپه هنوز.
پرندگانش'
راوی قصه ای از مادر بزرگ.
شبی مهتاب 'رگبار گلوله.
بلند قامتانی که سجده کردند'
بر نور ماه.
صبحگاه
حیاط میانِ سبزه ها
چشم گشوده
درختانِ گردو سایهِ انداختند
گلهایِ خزنده پا کشیدند 
گُوجه های نارس
سر زدن از شاخه ها
بنا به گزارش لیبراسیون، مرکز ملی سینما و تصویر متحرک فرانسه (CNC) اعلام کرد که فیلم تازه جعفر پناهی، کارگردان سرشناس و سانسور‌شده ایرانی، که با مشارکت در فرانسه تولید شده، به نمایندگی از این کشور در رقابت‌های اسکار حضور خواهد داشت.
مروری بر اخبار منتشر شده نشان می‌دهد که اکنون بیش از پنجاه زندانی سیاسی شب‌های زندان را زیر حکم اعدام به صبح می‌رسانند؛ زندانیانی که پرونده‌هاشان یا متکی به اعترافی اجباری است که تحت شکنجه و در زندان گرفته شده و یا از هر مستنداتی خالیست.
کانون نویسندگان ایران از همه‌ی نویسندگان و هنرمندان مستقل و آزادیخواه می‌خواهد که فضای استیصال حاکم بر جامعه را بشکنند و خواهان لغو احکام اعدام همه‌ی زندانیان سیاسی، با هر مرام و مسلک، و آزادی بی‌قید و شرط آنان باشند.
شد رمز یک نام غریب،
در آستانه پاییز.
فصل غم ، گرفت غم غربت.
گریستند، عاشقان جشنواره رنگ .
در وحشت برگها از زمین خونین ،
و هراس فصل رنگها،
تو می دانستی
از خودت باید شروع کنی
نامت را نشاندی بر قابی،
بر بام آسمانِ صاف و لاژوردی
طنین صدایت رها شده در قله ها 
در هوایِ بنفشه ها نفس میکشی
راه می روی
یکبار خیلی نزدیکت شدیم'
چنان نزدیک'
که صدایت را'
از هر جایی میشد شنید.
چنان نزدیک'
که فاصله مان'
فقط یک جو اراده بود.
اما دریغا سوخت فرصت'
در انتظاری سخت.
در کرانه هایِ دور و نزدیک
خواب تو را می بینم
در میدانهایِِ خونُ و بیداد
میان هلهله وُ... اندوه وُ داغ-
غوغایِ برده فروشان
خرید و فروشِ زنان
بازار (ایمان) ‌رونق گرفته
می زنم نفس،نفس.
می‌ایستم تاره کنم، نفس.
می‌رود به پشت سر، نگاهم.
پیدا است در دور دست ها،
همان قله اشنا
عجب گران و سنگین از ما گذشت
چه بیخبر پیر شدیم
ما فقط رنجهایمان را به یاد میاوریم
راه هایی که پیمودیم
و کفشهایی که پاره کردیم

کیست او..؟
صلابتِ نگاهت را
کسی بر زبان نیاورد
اما یکی گفت...تنها یکی-
در چهره عبوسِ مُفَتشی خواندم،
لبخندت در امتداد شب
طعم شیرین آلاله هایِ کوهسار است
بر ذاعقهِ زنبورهای وحشی
کوهپایه های عطرآگین
و من ردِ تو را
از رهَنوردان مَست پرسیدم
آنان، قله را نشانم دادند.
در سکوت شهر
در آن سویِ خیابان
سرودِ بامداد
از دلِ تاریکی بلند است
دختر گلفروش- تنها
دست دراز میکند
تاریکی شب را
از چشمانم می گیرد
به عصر باران.
به آوار آسمان بر زمین.
به رهایی دریا 'دریا سیل اسیر.
بسته ام دل'
به خروش تند آب‌های سد شکن.
به انهدام بند ها.
رویایِ باغچه کوچک
در منزلگاهِ روستا
غروبهایِ وهم آلود
علفهایِ هرز را
از دلِ خاک بیرون می کشم
صدایِ گلهِ گوسفندان
،سردبیر روزنامه کیهان قبل از انقلاب، و دوره کوتاهی بعد از انقلاب واز بنیانگذاران سازمان نوید در سال ۱۳۵۴ است. درباره رفیق رحمان بسیار گفتند و نوشتند و نیازی به معرفی شخصیت وارسته و توضیح فعالیتها و مقاله های سیاسی، فرهنگی و نقد ادبی او نیست، اما کوتاه و به اختصار نکاتی را مطرح میکنم،