Direkt zum Inhalt
جمعه ۱۳ مارس ۲۰۲۶
جمعه ۲۲ اسفند ۱۴۰۴

فرهنگ و هنر

درین گفتگو، از کَسی سخن به میان آورده می شوَد که در آن زمان، همه جا و در هر گوشه ای گروه و دسته ای مسلّح، دست به تیغ و شمشیر برده، آشوب افرینی می کردند و در هر دهی، قلعه‌ی ستمی برپاداشته و جز به زبان شمشیر سخن نمی گفتند، اینک او بر پا خواسته، تا با سِلاحی برنده تر از شمشیر، یعنی کلام و قلم، امّا هنرمندانه بشورد و بشوراند و منطق تغیر، را بدل کند.
حس عجیبی بود؛ نوعی دلشوره که از آموزه های خرافی می آمد؛ چِفت وعجین شده با آنچه بر پرده ی سینما می دیدم ودر ادبیات می خواندم؛ حالا در واقع برایم بازنمایی است از صدای دهشتناک و صوراسرافیل گونه «کَکِیک» که صدای خودش را تمام و کمال به رخ می کشد.
آنها، با چنگ و دندان
انقلاب را، تکه تکه کردند
و امروز سهم بیشتری
از این جسدِ در خون خفته می خواهند
آنها زوزه می کشند وُ
دندان به یکدیگر نشان می دهند
یکی باید به آنها بگوید،
دور نیست آن زمان،
شما را از کف خیابان جارو خواهند کرد
رمضون ساکت به حرفای جواد گوش میکرد، اولین بار بود که جواد را اینچنین جدی در حرف زدن میدید. جواد برای او تصویری بود از آدمی یک لاقبا که روز خود را در خدمت مهدی سه گوش می گذراند. رمضون دستش آمده بود که جواد در کار جابجایی و فروش مواد است و از اینکه تا حالا گیر نیافتاده بخاطر اینه که چندتایی آجان با او همکاری میکنن.
و در این سو،
صدایِ زنی با رختِ سیاه
از آبانِ سرخ می آمد،
و در گوش شب طنین می افکند،
- بساط خیمه شب بازی را جمع کنید!
وز لابلایِ شاخه های انبوه جنگل
هنوز هزاران زبانِ سرخ،
نغمه سر میدادند
این جهان تاوان کدامین گناه را
بر گُردهِ زخمین اش دارد
که ابلیس با دستانی خون آلود
بر تارک آن نشسته
و هر روز شهیدان، جنازهِ شهیدان را
بر دوش می کشند
اما اینجا هنوز،
سراغ تو را می گیرند
قصه تو را حکایت می کنند
تو بیایی،
از آخرین کوچهِ بن بستِ محله
...
اما رمضون از جنس پدربزرگش، کَل علی بود و به کسی باج نمی داد چه برسه به مهدی سه گوش. بیخود نبود که مهدی سه گوش براش حساب جداگونه ای باز کرده بود. دست مهدی سه گوش اومده بود که رمضون آدم لوده ای نیست و بایستی با او جور دیگه ای تا کنه. مهدی سه گوش فهمیده بود که رمضون پیغامی رو هم که ازطریق جواد براش فرستاده بود رو به گوش نگرفته تا خود من برم سراغش.
تو خود گواهی،
به سان بالا آمدن آفتاب
نشسته بر درگاه خانه ها
و بر پنجره خانه ها
که در شبیخون شب-
می تابی،
همچون شکوفه های بهار
مش اکبر قصد داشت قبل از اینکه به اتاق خودش برود سری به حسن آقا شوهر طاهره خانم بزند. با خودش هم مقداری میوه آورده بود که دست خالی نباشد. مدتی بود که حسن آقا بخاطر مریضی به سر کار نمی رفت و تو خونه مونده بود و جعفر پسرشان جوابگوی مخارجشان بود. طاهره خانم هم زن قناعت کاری بود و مو را از ماست می کشید تا اندک درامد جعفر کفاف زندگیشان را بکند.
زمانی که بِرشت مُرد،
تاتر جان گرفت،
زمانی که تاتر مُرد،
نمایشنامه ها از صحنه ها گریختند
و پنهانی از گنجه ها
بر روی صفحه های کاغذ آمدند
پرده ها فرو می افتد،
روزها می گذشت بی آنکه اتفاق خاصی رخ دهد. مش اکبر مثل همه روزها صبح زود برای خرید بار به میدان میوه فروش ها می رفت تا بار خوب گیرش بیاد. بعد از آن جعبه میوه ها رو بار وانتی میکرد به سمت مسجد شاه. رمضون هم بعد از نیم ساعتی سرو کله اش پیدا میبشد و مشغول ظفت و روفت بساط بود تا مشتریها پیداشون بشه. این کار هر روزشان بود. هفت روز هفته.
سیلی خوردهِ خیابان و روزگارِ تلخ
عطر آلودهِ جان میاید
در گلویش،
بغضِ سالهای دور نشسته
نگاهش در امتدادِ خیابان
می دود،
با دستان خالی ...
جوانی با چشمانی هوشیار و درخشان به من نزدیک می شود. او نیز نردبانی بر دست دارد و می خندد :"هرنسلی نردبان رویاهای خود را دارد بلند تر از نسل قبل. چرا که جهان به تکامل است. فراخنای علم گسترده و افق دید بازتر! هیچ چیز پایان نیافته و هرگز پایان نخواهد نیافت.
به طاهره خانم گفته ام که امروز مرخص میشی ... اونم گفت که برامون ناهار درست میکنه ... راستش باهاش صحبت کرده ام که اگه براش زحمت نیست وقتی براخودشون غذا درست میکنه ... هرچی که درست میکنه... برا ما هم درست کنه... نه اینکه دو جور غذا درست کنه فقط بیشتر درست کنه... من هم از خجالتش برمیام... منظورم این نیست که مجانی درست کنه... پول بهش میدم و از میوه هایی هم که شب میمونه براشون میارم.... خب چی فکرمی کنی؟ دیگه احتیاج نداری که به غذا فکر کنی...
فایل صوتی برنامه تلگرامی جشن نوروز با حضور بیژن میثمی و گفتگو در مورد جایگاه شادی و «عدد ۷» در فرهنگ و هنر ایران!

https://t.me/joinchat/VDmNcphXJ7HBeRkq
ارژنگ ، ماه‌نامۀ ادبی، هنری و اجتماعی نویدنو، دورۀ اوّل - سال دوّم - شمارۀ ۱۶ - اسفند ۱۳۹۹ با آثاری از : م. آریاپاد - ع. آهنین - ل. احمدی افضلی - ش. اقبال‌زاده - س. اقتصادی‌نیا - ک. باژن - ه. بنی‌طُرفی - خ. پارسا - ع. توده - ع. جعفری(ساوی) - ه. حسینی - ا. دهقان - س. م. راستگو - ف. رییس‌دانا - آ. زیس - م. ع. سپانلو - ک. سیمونوف - ه. عباسی - س. ع. صالحی - ا. طبری - ر.علامه‌زاده - ک.فرج‌اللهی - ع. مجتهدجابری - ب. مطّلب‌زاده - ش.موسوی‌زاده - م. مهرآور - ن.میر - ب.نجدی - ا. واحدی - ع. یزدانی و دیگران ... منتشر شد.
زمان هم از یاد می رود
محو می شود در امتداد غباری
بر سینه دیواری
چیزی به یاد نمی آوری
چیزی از وجودت کنده شده
افتاده تو نیمه جدا شده ای
در آیینه شکسته ای
تکه تکه شدی
اکبر سواد خواندن و نوشتن را پیش ملای ده، "مش باقر" آموخته بود تا جایی که می توانست رفع و رجوع حساب و کتابش باشد. و هرگاه از شهر برمی گشت مجله های کهنه ای را که پیدا می کرد با خود به ده می آورد و شب ها در اوقات فراغت به آنها نگاهی می انداخت و تلاش می کرد تا توان خواندن خود را افزایش دهد. خواندن مطالب متفرقه توانسته بود بر روی او تاثیر بگذارد بی انکه خود واقف بر این امر باشد. شاید این فکر که مادرش نباید بعد از مرگ پدرش بدون شوهر بماند نتیجه ناخواسته از همین خواندن ها بوده باشد.
تو ... زنی،
عشق را به ارمغان آوردی
ای حیات بخش هستی!
زندگی بخش انسان.
مش اکبر رفت و بعد از بیست دققه ای با یه کاسه حلیم و نون بربری داغ برگشت ... گل از لب رمضون شکفت ...بوی حلیم و عطر دارچین فضای سالن انتظار بیمارستان را در خودش غرق کرد و توجه آن چند نفری را که منتظردکتر نشسته بودند را به خودشان جلب نمود. رمضون بدون توجه به کسی شروع کرد به خوردن و مش اکبر هم دنبالش رفت.
ریزه خوار ها،
قدرت پرواز
از بالِ آهن و طناب گرفتند
یاوه می بافند وُ
در کاسهِ خون
ظهر و شب نان
تیلیت می کنند
اما شوخ و بازیگوش، باتمام سرمائی که بر جانش نشسته بود.، هرگز تن به اسارت سرما نسپرد. پنجه در پنجه لشگر سرما افکند. سر سلطان شب دیجور زمستانی را بر سنگ کوبید. طاقت آورد بر فصل زمستان چرا که رویای بهارش بود. حال پشت پنجره من ایستاده تن بر شیشه می کشید. پنجره را می گشایم. خود اوست: "پیک بهار".
عرق سردی رو پیشونی رمضون نشست و احساس کرد که با ده تا میخ طویله مثل قاطرهای ده به زمین بستنش. مات و مبهوت به باباش نگاه میکرد و پاک لال شده بود. چشماش داشت از حدقه بیرون میزد و تصویر خودش را در مقابل خودذش میدید که چادر به سر از محله شان داره میره به سمت بیمارستان. پیش خودش فکر کرد اگه بچه های محل پی ببرند چی؟ دردسر اول حل که نمیشه هیچ، دردسر دیگه ای هم به اون اضافه میشه. آنوقت خر بیار و باقالی بار کن. رمضون در عالم خودش در حال حلاجی کردن بین چادر و طالبی وسط پاش بود که با عربده باباش که گفت: مگه لال مونی گرفتی؟ به خودش آمد.
ارژنگ، ماه‌نامۀ ادبی، هنری و اجتماعی نویدنو، دورۀ اوّل - سال دوّم - شمارۀ ۱٥ - بهمن ۱۳۹۹

با آثاری از: آ.عثمانی - ف.ارژنگ - س.ع.اصغرزاده - ک.اعتمادزاده - امید - م.امیدی - ر.ایولت - ع.توده - د.جلیلی - د.جین - م.چارکراوارتی - آ.حضرت - ش.دادگستر - م.دلیجانی - آ.زیس - ش.زیبا - ع.ج.ساوی - س.ع.صالحی - ا.طبری - پ.فروهر - م.ع.فیروزآبادی - ا.کنوفل - ف.مسعودی - ب.مطلب‌زاده - ش.موسوی‌زاده - ن.میر - ع.نسین - ر.نوشمند - ر.هاتفی - ر.همراه و دیگران ... منتشر شد.
ولی در این میان کنش های سیاسی، اجتماعی و طبقاتی موثر را بیشتر گروه ها، سازمانها، احزاب و مردان و زنانى از تیره ی گیوه برکشیدهه ها، از جان گذشته ها و امیدوار به پیروزی خلق خویش بیشتر مادیت بخشیده و عملى كرده اند.
تا به حال که بودیم
زین پس چیزی مقابلمان است
که همیشه می گفتی
دیدی..!
ما که از تعلق خویش
گذشتیم
پایِ آن چه می خواستیم
ایستادیم .
تنها، زهرا مادر رقیه بود که صحنه زندگی کودکی خود را می دید که چگونه اینبار در قامت دخترش در حال سرریز شدن در وادی ناکجا آباد بود. چاره ای برای خروج از این بن بست به فکرش نمی رسید جز اینکه با جریان آب همراه شود وسرنوشت دخترخود را به دست تقدیر بسپارد. همانگونه که تقدیر سرنوشت خود او را رقم زده بود. آرزو می کرد که می توانست جلوی این وصلت را بگیرد اما کاری از دستش برنمی آمد جز اینکه نظاره گر محوشدن دوران کودکی فرزندش باشد. غم سراپای وجودش را در برگرفته بود وبر قلبش چنگ میزد، اما تلاش می کرد که چهره ای شاد از خود نشان دهد تا رقیه و دیگر فرزندانش به آنچه که در درونش می گذرد، پی نبرند.
منتظر بودم که که بگه آره یا نه ... ولی یه لحظه حس کردم که منو به پریز هزار ولتی وصل کردن. چشام فقط برق میزد. نگو بی ناموس با اون دست سنگینش همچین زده بود زیر گوشم که چشام عین چراغ برقای زیر بازارچه چشمک می زد. فقط یه لحضه دیدم که یه پاش رو هوا داره میاد سمت من. تنها کاری که تونستم بکنم جاخالی دادن بود و دیگه نفهمیدم به کدوم سمت دارم فرار میکنم. فقط دستگیرم شد که که این آدم قصد وصلت کردن با ما رو نداره.
لمس سیانور در زیر دندان، تحمل شکنجه و زندان، از دست دادن همرزمان یکدل و یک جان و مقاومت تا پای جان در برابر دژخیمان و ادامۀ پیکار دل شیر می خواست و این نسل از آن بی نصیب نبود. یادآوری پیکار آرمانی مبارزان چپ از سویی تبلور قطره اشکی در چشم آدمی، و از دیگرسو نشستن لبخندی از غرور است.
آخرین گلوله را چه کسی بر سینه شب
شلیک کرد !؟
و قهقهه مستانه اش
از فراز جنگل گذشت -
که مردگان را
در شب نشینی با ابلیس
به هراس افکند!
اینبار نشانی از گلوله نبود
نه بر پیشانی شان
و نه بر قلب شان
ردِ خونی بر روی برف نبود
از کوهستان،
بویِ مرگ می آمد
و باز صدای شیون زنان
در پی انتشار مانیفست تئاتر استقلال در شماره‌ی پیشین صحنه‌ معاصر، پرسش‌هایی جدی در پیش رویمان قرار گرفت که لازم دیدیم پاسخی در خور به آن‌ها داده شود. طبعاً آنچه که در این پرسش‌ها مطرح شده بود، در چهارچوب مانیفست نمی‌گنجید و پرداختن به آنها مجالی دیگر می‌طلبید. از این رو، برای روشن شدن نکات احتمالاً مبهم مسیری که در تحقق اهداف مانیفست متصوریم، بر آن شدیم که در ادامه‌ی راه و در تکمیل آنچه در مانیفست بیان کرده‌ایم، کوشش کنیم به این پرسش‌ها بپردازیم.
من به اين تلخ، يقين دارم
من كه چون قطره‌ای بر گِرداگِردِ اين دريا چرخيدم،
وَز تماشای اجسادِ امواجِ به‌جان‌آمده در مَسلَخِ ساحل‌ها
از دو دريای پريشان‌ام، امواجی به‌تنگ‌آمده را ديدم-
كه چه‌گونه سر بر ساحلِ من می‌كوبند.