رفتن به محتوای اصلی
جمعه ۲۶ ژوئن ۲۰۲۶
جمعه ۵ تیر ۱۴۰۵

فرهنگ و هنر

منتظریم
ناگاه دوستی،
از آن سویِ ابر و باد و آب
آرام از پشتِ خط
خبر خوب را،
در گوشمان نجوا کند
اضطراب سوار بر هر مکان
در تعقیب عاشقان
گر بگذاریمش به حال خود
عقیم کند اندیشه ها
امید بگیرد از گامها
آب ببندد بر اتش خشم
تا بفرساید جان، جدا کند،،بترساند
زبون سازد ،بشکند اراده ها
نوری در درونش، شعله می کشد،
پرتو نور در چشمانش
از دردهای نشسته بر شانه هایش
نمی کاهد
با اندوه فرونشسته وُ
خاموش در جانِ خویش
در این فصلنامه تلاش می‌شود تا در کنار مطالب تخصصی تئاتر، تحلیل‌ها و نظرات گوناگون در خصوص شرایط و وقایع روز تئاتر نیز منتشر شود. هدف از انتشار این فصلنامه، ایجاد فضایی آزاد و بدون سانسور برای رویارویی و تبادل آراء و نظرات گوناگون در زمینه‌ی تئاتر و اجتماع است. در این راستا، فصلنامه‌ی تئاتر امروز تلاش خواهد کرد تا با هدف شکل‌گیری گفتگوی سازنده، بازتاب‌دهنده‌ی تمام صداهای موافق و مخالفی باشد که مجالی برای شنیده شدن ندارند
سینه خون ا فشان
سعید چشید مزه ای شور
دید چهره هایی در غبار
شنیدصدایی گنگ
اندیشید،
نه! این نیست مرگ، هرگز!
حتما نیست!
زمانی که باد زوزه کشان
از آن می گذرد
شاید پیامی از نسترنها
و یاسمن های وطنم برایم بیاورد
که من همواره منتظرش بودم
خواهم رفت خانه مردی در ده بال
چه دیده اند درمن که خود نمی بینم
می تر سم،چشمه می ترسم
نمی دانم چه رخ داده
چه خواهند کرد بامن
چه خواهد شد انجا
دخترک چاله ای کند وگریست
این روزهای بی رمق و دلگیر و بریده
در جان خویش
روزی به آخر می رسند 
و نغمه هایی که از حنجره پرنده
 خوش خوان،
پر می کشد
گوش می داد صبورانه
می نمایاند قدوقامت
می سپرد انبوه شاخه ها وبرگها به باد
که بگوید عشق گرفته او را از کام مرگ
چون عشق هست معجزه هست
تا رسید آن صبح شوم
آمدند سفیران وحشت
خزیدند چون مار به همه جا
مردم به جان آمده می خواهند از حاکمان
بنگرید کارنامه تان
شرم کنید از گرسنگان
پنهان کنید دستانتان
ببینید خویش در آیینه زمان
خجل شوید از گذشته،از حا لتان
به خود آیید
با آثاری از: ا. ح. آریان‌پور - ع. اردلان - امید - خ. باقرپور - خ. باقری - ر. بیگدلی - ر. پویان - ک. ترابی - ع. توده - ع. م. جابری - م. چاکراوارتی - ه. حسینی - ب. حسن‌زاده - ش. دادگستر - د.جلیلی - م.خلیلی - م.درویش - آ.راستکار(روزبه) - ع.ا.راشدان - رحمان - ه. رحمانی - آ. زیس - ب. زمانی - پ. شهریاری - س. ع. صالحی - ع. صبوری - م. ح. صنعتی - س. س. طارمی - ا. طبری - ح. فاطمی - م. ت. فرامرزی - ک. قربان‌زاده - پ. کردوانی - ص. کریمی - کوهیار - ا. کهرُم - ل. لازارُف - ب. مطلب‌زاده - س. منتظری - ح. موسوی - ش. موسوی‌زاده - ن. میر - س. ناصری - ن. هزاره‌مقدم - ع.یزدانی - و دیگران ... - همراه با ویژه‌نامه‌های افغانستان و جیمز بالدوین.
مرگ ما؛
 آرزوی تان بود،
 اما،
 ما ... هر روز از یاخته های
 گلهایِ سرخِ سرزمین مان
 زاده می شویم
همه دروازه های شهر،
به روی تحجر گشوده شد
و حالا طالب،
از دخمه های تاریخ بازگشته
با ریشی بلند
و اسلحه بر شانه
از روی استخوان هایِ فراموشی
پا بر فرشِ قرمز نهاده
چه روزهای تلخ و شیرینی باهم داشتیم
گپ می زدیم و تو می خندیدی
به چشمانم نگاه می کردی
و می گفتی، این روزها نیز می گذرد
این روزها ...
و ...
آن یک از شب گذشت،
با جانی انباشته از نِفرت وُ
عفونتی چرکین-
مقابل چشمانِ خورشید
جانِ چندین گلِ نورسی را گرفت
که خندهِ عشق و زندگی،
بر لبانشان خشکیده بود
از نخل‌هایم دیگر خرما نه؛ آتش می‌روید؛
از چشمان سربین گاومیش‌های غرق در باتلاق‌ها
گلوله‌های عطش می‌جوشد
در حسرت آب،
لب‌هایم ترک می‌خورند در ساحل فرات
و عطش‌ کارون می‌شود در دهان خاک
من گلوله نه؛ آب می‌خواهم
خوزستان!
مادرانی که کودکان یتیم،
به دنیا آوردند
مردانی که در دهانهِ خمپاره و آتش
سوختند،
به خواب رفتند و در دلِ خاکستر و آهن
خاک شدند
حالا بگویید ما با اینها چه کنیم؟
در کجایِ نگاه تو -
رازی مگو،
با ستاره ها دیدند!
که آن سان، تیغ به باغ بارید!
و از میان زمین و آسمان
پلی زدند
با زخمهایی دهان گشوده،
از هزاره ها
که باید از آن می گذشتند
با آثاری از: م. ع. آتش‌سودا - ا. ه. ابتهاج - ا.افرادی - امید - م.امیدی - ر. بابایی - م.بارگاس‌بوسا - ج.بیژنی - ف. پادیاب فومنی - ا.پارسی‌نژاد - م. پورصفری - ع. پیروز - ن. تقوی‌طلب - ع. توده - م. چاکراوارتی - ح. حسینی‌فرد - م. خلیلی - آ. حضرت - ا. رهبر - آ. زیس - ش. زیبا - ح. سربندی - ی. سرید - ا. طبری - پ. عابدی - ک. فرهادی - ع. کوثری - ر. واتس - و دیگران منتشر شد.
حالا من هستم و ...
 پایان این نمایش،
 و کابوسِ خوابهای شبانه
 در روزهای پیش رو ...
 و گودالهای پر از استخوان،
 که از اعماق زمین دهان گشودند
من هنوز چهره غمگین و متفکر او را وقتی که سیگار می‌کشید، بیاد دارم. چهره زنی که سال‌های سال از کله سحر تا آخرشب کار می کرد وعرق می ریخت. خبرهای شهر را مانند یک خبرنگار حرفه ای نقل میکرد، در عزا و عروسی گاه میرقصید ، گاه به گوشه ای می نشست. اما هرگز گلایه نمی کرد!کسی گریه او را ندید!
کسی که حنجره اش را پاره می کند
 چشم فروبسته
 و دل سپرده به تاریکی،
 فریاد می زند فی امان الله
 مُرید است،
 فرو مانده درجهلِ مرکب
درین گفتگو، از کَسی سخن به میان آورده می شوَد که در آن زمان، همه جا و در هر گوشه ای گروه و دسته ای مسلّح، دست به تیغ و شمشیر برده، آشوب افرینی می کردند و در هر دهی، قلعه‌ی ستمی برپاداشته و جز به زبان شمشیر سخن نمی گفتند، اینک او بر پا خواسته، تا با سِلاحی برنده تر از شمشیر، یعنی کلام و قلم، امّا هنرمندانه بشورد و بشوراند و منطق تغیر، را بدل کند.
حس عجیبی بود؛ نوعی دلشوره که از آموزه های خرافی می آمد؛ چِفت وعجین شده با آنچه بر پرده ی سینما می دیدم ودر ادبیات می خواندم؛ حالا در واقع برایم بازنمایی است از صدای دهشتناک و صوراسرافیل گونه «کَکِیک» که صدای خودش را تمام و کمال به رخ می کشد.
آنها، با چنگ و دندان
انقلاب را، تکه تکه کردند
و امروز سهم بیشتری
از این جسدِ در خون خفته می خواهند
آنها زوزه می کشند وُ
دندان به یکدیگر نشان می دهند
یکی باید به آنها بگوید،
دور نیست آن زمان،
شما را از کف خیابان جارو خواهند کرد
رمضون ساکت به حرفای جواد گوش میکرد، اولین بار بود که جواد را اینچنین جدی در حرف زدن میدید. جواد برای او تصویری بود از آدمی یک لاقبا که روز خود را در خدمت مهدی سه گوش می گذراند. رمضون دستش آمده بود که جواد در کار جابجایی و فروش مواد است و از اینکه تا حالا گیر نیافتاده بخاطر اینه که چندتایی آجان با او همکاری میکنن.
و در این سو،
صدایِ زنی با رختِ سیاه
از آبانِ سرخ می آمد،
و در گوش شب طنین می افکند،
- بساط خیمه شب بازی را جمع کنید!
وز لابلایِ شاخه های انبوه جنگل
هنوز هزاران زبانِ سرخ،
نغمه سر میدادند
این جهان تاوان کدامین گناه را
بر گُردهِ زخمین اش دارد
که ابلیس با دستانی خون آلود
بر تارک آن نشسته
و هر روز شهیدان، جنازهِ شهیدان را
بر دوش می کشند
اما اینجا هنوز،
سراغ تو را می گیرند
قصه تو را حکایت می کنند
تو بیایی،
از آخرین کوچهِ بن بستِ محله
...
اما رمضون از جنس پدربزرگش، کَل علی بود و به کسی باج نمی داد چه برسه به مهدی سه گوش. بیخود نبود که مهدی سه گوش براش حساب جداگونه ای باز کرده بود. دست مهدی سه گوش اومده بود که رمضون آدم لوده ای نیست و بایستی با او جور دیگه ای تا کنه. مهدی سه گوش فهمیده بود که رمضون پیغامی رو هم که ازطریق جواد براش فرستاده بود رو به گوش نگرفته تا خود من برم سراغش.
تو خود گواهی،
به سان بالا آمدن آفتاب
نشسته بر درگاه خانه ها
و بر پنجره خانه ها
که در شبیخون شب-
می تابی،
همچون شکوفه های بهار
مش اکبر قصد داشت قبل از اینکه به اتاق خودش برود سری به حسن آقا شوهر طاهره خانم بزند. با خودش هم مقداری میوه آورده بود که دست خالی نباشد. مدتی بود که حسن آقا بخاطر مریضی به سر کار نمی رفت و تو خونه مونده بود و جعفر پسرشان جوابگوی مخارجشان بود. طاهره خانم هم زن قناعت کاری بود و مو را از ماست می کشید تا اندک درامد جعفر کفاف زندگیشان را بکند.
زمانی که بِرشت مُرد،
تاتر جان گرفت،
زمانی که تاتر مُرد،
نمایشنامه ها از صحنه ها گریختند
و پنهانی از گنجه ها
بر روی صفحه های کاغذ آمدند
پرده ها فرو می افتد،
روزها می گذشت بی آنکه اتفاق خاصی رخ دهد. مش اکبر مثل همه روزها صبح زود برای خرید بار به میدان میوه فروش ها می رفت تا بار خوب گیرش بیاد. بعد از آن جعبه میوه ها رو بار وانتی میکرد به سمت مسجد شاه. رمضون هم بعد از نیم ساعتی سرو کله اش پیدا میبشد و مشغول ظفت و روفت بساط بود تا مشتریها پیداشون بشه. این کار هر روزشان بود. هفت روز هفته.
سیلی خوردهِ خیابان و روزگارِ تلخ
عطر آلودهِ جان میاید
در گلویش،
بغضِ سالهای دور نشسته
نگاهش در امتدادِ خیابان
می دود،
با دستان خالی ...